قدر همسر خود را بدانید
19 خرداد 1394

روح کوچک و خورشید

روزی در هیچ روزگاری ، روح کوچکی بود که به روح بزرگ گفت : “من می دانم چه کسی هستم !”

روح بزرگ گفت :” چه عالی ! تو چه کسی هستی ؟”

روح کوچک فریاد زد :” من نور هستم !”

روح بزرگ به او لبخندی زد و گفت : “درست است .تو نور هستی .”

ولی دانستن اینکه چه کسی است برایش کافی نبود .می خواست آن چیزی بشود که هست .

روح کوچک گفت :”حالا که می دانم کی هستم ، آیا می توانم همان بشوم ؟”

روح بزرگ گفت :” منظورت این است که می خواهی چیزی بشوی که از قبل هستی ؟”

روح کوچک گفت :” بله ومی خواهم ببینم چه احساسی دارد !”

روح بزرگ گفت :” هیچ چیز غیر از نور وجود ندارد می بینی ؟ بنابراین آسان نیست که بفهمی چه کسی هستی ،چون چیزی نیست که تو آن نباشی . چگونه باید خودت را به عنوان نور بشناسی درحالی که درمیان نور هستی ، مساله این است ! پس ماتورادر تاریکی احاطه می کنیم .”

روح کوچک پرسید :” تاریکی چیست ؟”

روح بزرگ پاسخ داد :” همان چیزی است که تو نیستی .”

روح کوچک فریاد زد :” آیا من از تاریکی خواهم ترسید ؟”

روح بزرگ پاسخ داد :” فقط اگر خودت انتخاب کنی که بترسی .واقعا هیچ چیز ترسناکی وجود ندارد ،مگر اینکه خودت تصمیم بگیری آن چیز ، ترسناک باشد .میبینی ؟ همه چیز را ساختگی می کنیم .تظاهر میکنیم .”

وبرایش توضیح داد که در تجربه ی هرچیزی ، درست متضاد آن پدیدار می شود . نمی توانی گرما را بدون سرما بشناسی ،بالارا بدون پایین ،وتند را بدون آهسته، چپ را بدون راست ، اینجارا بدون آنجا ،اکنون را بدون آن گاه .

“بنابراین وقتی باتاریکی احاطه می شوی ،مشتت را گره نکن ،صدایت را بالا نبر ، وتاریکی را دشنام نده .بلکه نوری باش در دل تاریکی وناراحت این هم نباش .آن گاه خواهی دانست به راستی چه کسی هستی ودیگران هم خواهند دانست .بگذار نور تو چنان بدرخشد که همه بدانند تو چقدر خاص هستی !”

روح کوچک پرسید : ” منظورت این است که اشکالی ندارد بگذارم دیگران ببینند من چقدر خاص هستم ؟”

روح بزرگ خندید و گفت :” البته ! خیلی هم خوب است ! ولی به خاطر داشته باش ، خاص بودن به معنای «بهتر» نیست . هرکسی خاص است ، هرکسی به شیوه خودش ! باوجود این که خیلی ها این را فراموش کرده اند .آنها فقط زمانی درمی یابند اشکالی ندارد خاص باشند که تو دریابی اشکالی ندارد خاص باشی .”

روح کوچک در حالی که پای می کوبید ،جست و خیز می کرد ، گفت :” وای من می توانم به همان اندازه که می خواهم خاص باشم !”

روح بزرگ هم در حالی که می خندید گفت : ” بله ، ومی توانی از همین حالا شروع کنی .چه جور خاصی می خواهی باشی ؟”

روح بزرگ توضیح داد :” خاص بودن انواع بسیار دارد . مهربان بودن خاص است . نجیب بودن خاص است .خلاق بودن خاص است . شکیبا بودن خاص است . یاور بودن ، یاری رسان بودن ، صمیمی بودن ، اینکه یک نفر ملاحظه ی دیگران را بکند هم خاص است .وتو می توانی همه اینها باشی .یا هرنوع خاصی که می خواهی در هرلحظه بشوی .”

” این همان چیزی است که معنی نور می دهد .”

روح کوچک با هیجان فریاد زد : من می خواهم بخشاینده باشم .

روح بزرگ گفت :” این خیلی خاص است .اما در ملکوت هیچ کس برای عفو کردن وجود ندارد .”

روح کوچک زیر لب گفت :” حیف شد !می خواستم خودم را در جایگاه کسی که عفو می کند محک بزنم وبدانم آن نوع خاص بودن چه احساسی دارد .”

این طور شد که روح کوچک آموخت غمگین بودن چه احساسی دارد . درهمین موقع یک روح صمیمی از میان جمعیت قدم پیش گذاشت و گفت :” نگران نباش روح کوچک ،من به تو کمک میکنم .”

روح کوچک پرسید :”ولی چه کاری از دستت برمی آید ؟”

“خیلی کارها ، می توانم به تو کسی را بدهم که اورا ببخشی .می توانم وارد زندگی مادی تو شوم وکاری انجام دهم تا بعد ، تو مرا ببخشی .”

روح کوچک پرسید :” ولی چرا ؟ چرا این کار را می کنی ؟ توکه موجودی دارای کمال مطلق هستی !تویی که با چنان سرعتی به ارتعاش در می آیی که نوری این سان درخشان ایجاد می کند که من به سختی می توانم به تو نگاه کنم !چه چیز باعث می شود بخواهی آن قدر سرعت ارتعاشت را پایین بیاوری که آن نورتابناکِ تو ،تیره ومتراکم شود ؟ تویی که که چنان نورانی هستی که برفراز ستارگان دست افشانی می کنی وباسرعت فکرت در ملکوت سیر می کنی ؛ به زندگی من وارد شوی وخودت را آن چنان سنگین کنی که بتوانی کارزشتی انجام بدهی ؟”

روح صمیمی پاسخ داد :” ساده است . این کار را می کنم چون تورا دوست دارم . “


وباصدایی آهسته گفت :” می دانی درمورد یک چیز حق باتوست . “

روح کوچک کنجکاوانه پرسید آن چیست ؟

روح صمیمی گفت :” من ارتعاشم را خیلی پایین می آورم وباید به چیزی تظاهر کنم که زمین تا آسمان با خودم متفاوت است .ازتو خواهش می کنم درلحظه ای که به تو ضربه می زنم وبه تو اهانت می کنم ،درلحظه ای که بدترین کاری را در حقت می کنم که حتی نمی توانی تصورش را بکنی … درست در همان لحظه … بیاد بیاور که من به راستی که هستم .”

” چون تو می دانی که باید به سختی تظاهر کنم ، وباید خودم را فراموش کنم .اگر تو مرا آنچنان که به راستی هستم به خاطر نیاوری ، من نیز دیرزمانی قادر نخواهم بود به یاد بیاورم .”

“شاید تو نیز فراموش کنی چه کسی هستی ، آن گاه هردوی ما گم خواهیم شد .وبه روح دیگری نیاز داریم تا بیاید و به خاطرمان بیاورد که ما که هستیم .”

روح کوچک قول داد : ” نه ، مافراموش نخواهیم کرد من توراهمیشه همین گونه که اینجاو واکنون می بینم به خاطر خواهم سپرد .وازتو به سبب چنین هدیه ای سپاسگزار خواهم بود ؛ از اینکه فرصت دادی خودم را آن گونه که هستم محک بزنم .”

روح کوچک بی صبرانه منتظر بود تا بتواند خودش را درجایگاه بخشاینده محک بزند واز هرچه که روح دیگر برایش ممکن می ساخت ، تشکر کند .

درتمام لحظاتِ آن زندگی جدید ، هرگاه یک روح جدید روی صحنه پدیدار می شد ، چه آن روح جدید خوشی به همراه داشت چه اندوه ، به ویژه زمانی که با خود اندوه می آورد ، روح کوچک آنچه را روح بزرگ به او گفته بود مرور می کرد .

روح بزرگ  تبسم کنان به او گفته بود :” همیشه به خاطر داشته باش خدا شمارا می فرستد نه هیچ چیز دیگر .”

 

 

دیدگاهتان را بنویسید